
در ادبیات باستان، جادوگران مسبب لغزش بشرند. هر گاه انسان کار اشتباهی میکند، میگوید: «چارهی دیگری نداشتم.» اما این جمله صرفن بهانهای است برای توجیه، که آزادی و اختیار انسان را نفی میکند. آیا انسان واقعن اسیر و دستخوش هوسهای خدایان هومری است؟ آیا انسان همیشه مسحور جادوگرانی است که گامهایش را در سراشیب کژراه هدایت میکنند؟
بعضیها معتقدند که انسان در دوران جدید، با بهرهگیری از روانکاوی فروید، ضمیر ناهشیار خویش را به جای این جادوگران نشانده و تقصیر «نداشتن چاره» را به گردن آن انداخته است.
اما انسان باید آن قدر بزرگوار باشد تا شهامت اخلاقیاش را بیدار کند. و محک بزرگواری انسان، لحظهای است که با اعتماد به نفس، تصمیم میگیرد بر اشتباه خود پافشاری نکند و به قول جورج اورول در «1984» دست از «حماقت حمایتی» خود بر دارد و به دور از توهمهای ایدهآلگرای دوره جلال، و یا سیاهبینیهای دوره زوال، با مجاهدت و بی جهالت، کارهایش را به هر نحوی سر و سامان دهد.
این سخن ادموند برک، فیلسوف ایرلندی، را فراموش نکنیم که «کارهای بزرگ با مغزهای کوچک جور در نمیآید.»
پینوشت: این روزها دارم کتاب «تاریخ بیخردی» نوشته باربارا تاکمن و با ترجمه حسن کامشاد را میخوانم.
