تبليغاتX
گوراب | یادداشت‌های مصطفا خلجی - دست‌های مردگان روزی به هم خواهد رسید

زن هندو به همراه فرزندش در رود گنگ

چندي پيش، يك صبح زود، وقتي با جمعي از شاعران در ساحل گنگ بودم، سید عبدالحمید ضیایی اين شعر را سرود:

مرگ بالا می‌رود از پلکان رود گنگ
گریه‌ی صبح بنارس، زائران رود گنگ

شور شیوا، نیروانا را به رقص آورده است
سوره‌ی نیلوفر بودا، اذان رود گنگ

بت‌پرست معبد سَرنات بودم سال‌ها
آمدم تا دل کنم نذر روان رود گنگ

این غزل خاکستر جانی حزین و سوخته‌ست
آمدم تا آتش اندازم به جان رود گنگ

گُنگ و گیجم، طعم  و عطر هر صدا خاکستری‌ست
دل سپرده بر سکوت ماهیان رود گنگ

جز به وهم گنگ برگشتن ندارد چاره‌ای
ماهی بیرون پریده از دهان رود گنگ

دست‌های مردگان روزی به هم خواهد رسید
وعده‌ی ما؛ صبح محشر، کاروان رود گنگ

من به پایان می‌رسم روزی شبیه این غزل
گرچه پایانی ندارد داستان رود گنگ



شعرخواني