
در ادبیات باستان، جادوگران مسبب لغزش بشرند. هر گاه انسان کار اشتباهی میکند، میگوید: «چارهی دیگری نداشتم.» اما این جمله صرفن بهانهای است برای توجیه، که آزادی و اختیار انسان را نفی میکند. آیا انسان واقعن اسیر و دستخوش هوسهای خدایان هومری است؟ آیا انسان همیشه مسحور جادوگرانی است که گامهایش را در سراشیب کژراه هدایت میکنند؟
بعضیها معتقدند که انسان در دوران جدید، با بهرهگیری از روانکاوی فروید، ضمیر ناهشیار خویش را به جای این جادوگران نشانده و تقصیر «نداشتن چاره» را به گردن آن انداخته است.
اما انسان باید آن قدر بزرگوار باشد تا شهامت اخلاقیاش را بیدار کند. و محک بزرگواری انسان، لحظهای است که با اعتماد به نفس، تصمیم میگیرد بر اشتباه خود پافشاری نکند و به قول جورج اورول در «1984» دست از «حماقت حمایتی» خود بر دارد و به دور از توهمهای ایدهآلگرای دوره جلال، و یا سیاهبینیهای دوره زوال، با مجاهدت و بی جهالت، کارهایش را به هر نحوی سر و سامان دهد.
این سخن ادموند برک، فیلسوف ایرلندی، را فراموش نکنیم که «کارهای بزرگ با مغزهای کوچک جور در نمیآید.»
پینوشت: این روزها دارم کتاب «تاریخ بیخردی» نوشته باربارا تاکمن و با ترجمه حسن کامشاد را میخوانم.

خبر درگذشت محمد حقوقی را بخوانید
شعر «تصویر عصر» سرودهی محمد حقوقی:
تصویر عصر بافهای از گیسوان او
پایان شعر صبح
پایان رقص اوست
که با واژه غروب که پایان واژههاست
مانا نهفته است
در لاجورد باد و هوا خواب واژهها
تصویر یبح خرمنی از گیسوان او آغاز شعر عصر
آغاز رقص اوست
که با واژه طلوع که آغاز واژههاست
مانا شکفته است
در لاجورد باد و هوا
تاب واژهها
مرتبط:
نگاهي به زندگي و آثار محمد حقوقي، راوي شعر نو فارسي
زندگینامهی محمد حقوقی در ویکیپدیا
سنجاقک؛ شعری از محمد حقوقی
گزارشی از مراسم بزرگداشت حقوقی در خانه هنرمندان ایران
گزارش تصویری شب محمد حقوقی
- مجردي يا ازدواج كردي؟ اتاق خواب هم ميخواي؟ پاركينگ هم داشته باشه؟ اصلن چه قدر پول داري؟
اين روزها كه دارم بعد از سالها خونهم رو عوض ميكنم، اين سؤالات اساسي و فلسفي بنگاهدار بدجوري ذهنم رو درگير كرده!

چندي پيش، يك صبح زود، وقتي با جمعي از شاعران در ساحل گنگ بودم، سید عبدالحمید ضیایی اين شعر را سرود:
مرگ بالا میرود از پلکان رود گنگ
گریهی صبح بنارس، زائران رود گنگ
شور شیوا، نیروانا را به رقص آورده است
سورهی نیلوفر بودا، اذان رود گنگ
بتپرست معبد سَرنات بودم سالها
آمدم تا دل کنم نذر روان رود گنگ
این غزل خاکستر جانی حزین و سوختهست
آمدم تا آتش اندازم به جان رود گنگ
گُنگ و گیجم، طعم و عطر هر صدا خاکستریست
دل سپرده بر سکوت ماهیان رود گنگ
جز به وهم گنگ برگشتن ندارد چارهای
ماهی بیرون پریده از دهان رود گنگ
دستهای مردگان روزی به هم خواهد رسید
وعدهی ما؛ صبح محشر، کاروان رود گنگ
من به پایان میرسم روزی شبیه این غزل
گرچه پایانی ندارد داستان رود گنگ


